"خواهش"


"خواهش"


درون سینه ام دردی

و من تنها ترین موجود این بیغوله های سخت
و امیدم به تو بوده است
تا شاید سراب
این بیابان طی شود
  چاره کنی دردم
 برای شادی دلهای بی مونس
انیس لحظه ها گردی
نمی دانم

کجا بودیم ؟

کجا یی! 

کجای قصه ام قایم شدی!

 ولی من خوب میدانم
 تمام لحظه ها را منتظر ماندم
تمام لحظه هایم زیر آوار  دقایق دفن
 و من ماتم زده

اندر عزای لحظه های غربتم

اندر کنار این دفینه چشم در باد حوادث 

منتظر ماندم

بیا... بیا

بیا حالا

به این تنها تمنایم

طلوعی باش

 بیا با این دل بشکسته ام
اینک

مدارا کن

مدارا کن

لبیک یا رسول الله یا محمد بن عبدالله صلی الله علیه واله وسلم

"صلوات"

الا یا ایهاالانسان هیهات

مشو غافل ز اقطارالسماوات

فرستند بر فروغ کبریائیش

تمام عرشیان صلوات صلوات


"معرفت"

 گل از نام محمد عشق آموخت

نسیم از اسم احمد عشق آموخت

نمی دانم چه نامم ذات قدسیش

که عشق هم  از محمد عشق آموخت

لبیک یا رسول الله

السلام علیک یا محمد بن عبدالله

نفرین بر فتنه انگیزان زمان

اساس وحدت مسلمانان کره خاکی

خدای واحد


پیامبرواحد


کتاب آسمانی واحد


قبله واحد

به جای ارائه نظرات احترام به ساحت مقدس رسول الله صلوات را مرقوم بفرمائید.

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم والعن اعدائهم من الاولین والاخرین

آمین

یا رب العالمین

یاد آن روزها بخیر

                                  محور عملیاتی پاسگاه زید عراق

عملیات رمضان تیرماه سال 61 همزمان با سالروز شهادت حضرت علی (ع) درست در زمانی که مردم ایران در حال راز و نیاز و دعا و شب زنده‌داری مراسم احیای این شب بودند با رمز مقدس یا صاحب الزمان ادرکنی در منطقه عمومی شرق بصره و پاسگاه زید عراق آغاز شد . و رزمندگان اسلام برای تنبیه متجاوز برای اولین بار وارد خاک دشمن شدند .

پس از مدتی من که در آن زمان جوانی هیجده ساله بودم به همراه دوستان دیگری در گردان 957 به فرماندهی محمد جواد ترابی از برادران سپاه اقلید فارس سازماندهی شده و با تجهیزات کامل از منطقه 9 و پادگان شهید عبدالله مسگر - امام حسین (ع) فعلی شیراز -برای پدافند و حفظ موقعیت های تسخیر شده به منطقه عملیاتی اعزام شدیم . یادشان بخیر شهیدانی همچون شهید اسدالله بهادری و علی رنجبر  که بعدها به ندای معشوق لبیک گفتند و دوستان دیگری چون حسن علمداری ؛احمداحمدزادگان؛ علی قلندری ؛سعید سالمی ؛احمدخوشبختیان و قاسم بنکی همرزمان ما بودند.بعد از چند روزی که در اردوگاه مراحل آمادگی را پشت سر گذاشتیم ؛یکی از روزها خبر دادند که باید به خط اعزام شویم .ساعت حوالی 9 صبح بود که لانکروزها آمدند و از اردوگاه تیپ المهدی که بالاتر از ایستگاه حسینیه در جاده اهواز - خرمشهر بود با شور و حال خاصی که وصف شدنی نیست؛براه افتادیم .درست روبروی ایستگاه جاده خاکی بود که در نهایت به مرز بین المللی ختم می شد . زمین ها صاف و هموار و مملو از ادوات جنگی شامل تانک و نفر بر و خودروهای بزرگ منهدم شده و نیز مقر ها ی توپخانه ارتش و سپاه بود. بسلامتی بدون هیچ حادثه ای به دژ یا همان مرز رسیدیم . عملیات از این نقطه شروع شده بود . و سنگرها بسیار ساده بودند و هر سه چهار نفر درون یکی از آنها خزیدیم . منطقه بسیار ساکت و آرام بنظر می رسید بطوری که بعضاً صدای شلیک توپ یا خمپاره ای شنیده می شد . هوا نیز بسیار گرم و طاقت فرسا و آفتاب شدیداً چهره های رفقا را می سوزاند. ناهار هم بسلامتی لانکروزر تدارکات آورد و تقسیم کردند .تا حوالی ساعت 4 این سکوت مطلق ادامه داشت . به یکباره مثل اینکه عراقی ها عصبانی شده باشند و یا اینکه جای گردان ما را بلد کرده باشند! تمامی آن منطقه را به توپ و خمپاره و کاتیوشا بستند . ما نیز به همان سنگرها که به سوراخ هایی بیشتر شبیه بودند خزیده بودیم و هر لحظه منتظر بودیم که گلوله توپ یا خمپاره ای ما را به هوا بفرستد . درون سنگرها ؛در آن لحظات دود و آتش و خون؛ نام و یاد خدا را با اخلاص تمام زمزمه کردن و برای لحظه ای حتی برای لحظه ای از نوای یا مهدی ادرکنی را فروگذار نکردن تنها تسکین دهنده دلهای بیقرارمان بود. زیرا زمین و زمان واقعاً تیره و تار شده بود ؛وهر از چند گاه که فرصتی دست میداد و به بیرون سرک می کشیدیم صحنه های وحشتناک انفجارهای مهیب که به چشم می دیدیم ؛ نفرت مان به دشمن بیشتر و بیشتر می شد. بالاخره بعد از ساعتی آتش کمی فروکش کرد و ما از سنگرها بیرون آمدیم و به دوستانمان سر زدیم بحمدلله هیچ یک از بچه های گردان آسیب ندیده بودند . تازه فهمیده بودیم اینجا 7یا8 کیلومتر با خط اول فاصله دارد و این باصطلاح نظامی نوعی آتش تهیه است که عراقی ها برای خیرمقدم گویی به ما تقدیممان کرده بودند! تا غروب آفتاب یکی دوبار دیگر آتش باران دشمن اما با شدت کمتری ادامه یافت . و بعد از آن خاموشی همه جا را فرا گرفت. ما که از این وضعیت کاملاً یکه خورده بودیم و متعجب! و می دانستیم که این خاموشی مقطعی است و دوباره آتشبازی عراقی ها شروع می شود .نمازهایمان را بعضی در همان سنگرها به حالت نشسته و بعضی هم بیرون در پناه خاکریز خواندیم . یادم می آید شهید رنجبر آن شب بر اثر شدت آتش باران مریض شد . فانوس درون سنگرها را روشن کردیم . براستی چه شبی بود آن شب ...

                                                       بقیه در ادامه مطلب بخوانید

 

ادامه نوشته

فقط دعا کنید..... یا زهرا (س)

از داغ تو شد جهان عزادار

سالروز شهادت امام صادق علیه السلام مرد آسمانی مدینه ؛ چشمه جود و سخاوت کوه ؛حلم و بردباری ، تجسم اخلاص و صبر  و دریای علوم لدنی بر پیروان آن حضرت تسلیت باد.


                                        مرثیه شهادت امام صادق علیه السلام

اى مهر تو بهترین علایق

جان‎ها به زیارت تو شایق

ما را نبود به جز خیالت

یارى خوش و همدمى موافق

بیمارى روح را دوا نیست 

جز مهر تو اى طبیب حاذق

اى نور جمال كبریائى

اى نور تو زینت مشارق

روزی كه دمید نور خلقت

رخسار تو بود صبح صادق

از جلوه تو تبارك الله

فرمود به خلقت تو خالق

حسن تو خود از جمال زهراست 

اى زاده بهترین خلایق

بر تخت كمال و تاج عصمت

آخر كه بود به جز تو لایق

تفسیر كمال ایزدى بود

 گفتار تو اى امام صادق

باشد سخن تو جاودانى 

بوده است چو با عمل مطابق

افسوس شدى شهید، آخر

 از حیله ناکسی منافق

از داغ تو شد جهان عزادار

 زیرا به تو عالمى است عاشق

ماتم زده‎ایم و غم چو دریاست

دل‎ها همه چون شكسته قایق

 

"حسان"

                               آتش در گلستان


تا گلستان نبی از جور اعدا، در گرفت

جسم و جان دوستان از شعله‌اش آذر گرفت

در سرای صادق آل نبی آتش زدند

چون خلیل آن شاه دین جا در دل آذر گرفت

نیمه شب در بزم منصورش ببردند از عناد

آنكه خورشید فروزان از رخش زیور گرفت

چون برون از خانه ی منصور شد دل پر ز خون

حضرت روح الامین دست عزا بر سر گرفت

ساخت چون منصور نا منصور مسمومش ز كین

رفت شادی از میان، غم ما سوی را بر گرفت

زد شرر بر جسم و جانش زهر كین با صد محن

شعله اش اندر جنان بر قلب پیغمبر گرفت

دین عزادارست و، مذهب شد یتیم و سوگوار

عالمی را ماتم نور دل حیدر گرفت

خون دل از دیده می افشاند با صد درد و داغ

تا سرِ او را بدامن موسی جعفر گرفت

افتخار مرثیت خوانی صفا روز نخست

در خصوص خاندان از حضرت داور گرفت

علی سهرابی تویسركانی

 

اشك ملائك

زین ماتمی كه چشم ملایك ز خون، ترست

گویا عزای صادق آل پیمبرست

یا رب چه روی داده، كزین سوگ جانگداز

خلقی پریش خاطر و، دلها پر آذرست

مُلك و مَلك به ناله و افغان و اشك و آه

چون داغدار، حضرت موسی بن جعفرست

خون می رود ز فرط غم از چشم شیعیان

زیرا كه قلب عالم امكان مكدرست

منصور، شاد گشت ز قتل خدیو دین

اما به خُلد، غمزده زهرای اطهرست

او گرچه كشت خسرو دین را ولی به دهر

نامش به ننگ تا به ابد ثبت دفترست

تن در نداد بر ستم و، این كلام نغز

بر پیروان حق و عدالت مقررست:

آزاد مرد، تن به زبونی نمی دهد

مرگ از حیات در نظر مرد خوشترست

تنها نه اشكبار چشم صفا زین عزا بود

دلهای شیعیان همه از غم مكدرست

                                          آتش کشيدن خانه امام صادق(عليه السلام)

مفضّل بن عمر مي گويد: منصور دوانيقي براي فرماندار مکه ومدينه حسن بن زيد پيام داد: خانه جعفر بن محمد ( امام صادق (ع) را بسوزان، اواين دستوررا اجرا کرد وخانه امام صادق( عليه السلام) را سوزانيد که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق ( عليه السلام) آمد ومیان آتش گام برمي داشت ومي فرمود : اَنَا بنُ اَعراقِ الثَّري اَنا بنُ اِبراهِيمَ خَليلِ اللهِ

« منم فرزند اسماعيل که فرزندانش مانند رگ وريشه دراطراف زمين پراکنده اند منم فرزند ابراهيم خليل خدا( که آتش نمرود براو سرد وسلامت شد )»

برنامه قتل امام صادق (عليه السلام)

سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.

اين نکته راناگفته نگذاريم که بني عباس درس مسموم کردن امامان رااز پيشوايان راستين خود، يعني بني اميه آموختند. معاويه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکرياني دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود ميداد.

منصور توسط والي خود درمدينه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حيله گرانه به گريه وزاري وعزاداري او پرداخت.  اينکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جاي شکي براي ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخواني درگلويم گير کرده است.

شايد منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولي چه مي توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعيت. مگر هرکسي ميتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخي چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدليل ابراز تأسف منصور ازمرگ او  وهم گفته اند که اين امر خلاف تحکيم پايه هاي حکومت او بود.  ديگران هم همين افکار راداشته اند  ويا برخي ديگر ازآن به ترديد ياد کرده اند.  ولي باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهديد منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم مي شود بني عباس چون بني اميه درخط امام کشي بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آري او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتي بود

منتظر

                                          "منتظر"

این صبح بی کسی تا کی غروب نمی کند

چشم در باد منتظرم

اه

ناله های نی ها ی زخمی 

آزارم می دهد

دیدگان منتظر براه

کودک نی لبک به دست

جامه نوش به تن 

برای گاه آمدنت

لحظه ها شمرد

پیرزن کوچه نشین

سرای را عصا به دست

آب و جارو کرد

و تو باز هم...

آخرش کی

آخر کی ...

این ... این درخت ...

ان ت ظار

به گاه دی... دار ...

شکوفه می کند

سرشكسته

سرشكسته


در قاف قنوت تو

سرگردانند ملائكه

آي

ساكن نمي دانم كجا

براي دل زخمي و زنگار زده من

فكري كن

و گرنه اين روسياه

كار دست خودش  ميدهد

اين بي حيا شرم ندارد

همه اش دنبال ول گردي

و "تيزلي"

وسرسپردگيش مي رود

و باز تنها كه مي شود

سرش به سنگ خورده

باز نگاهش

به  قاف قنوت  تست

راستي راستي

خودش را

ريزه خوار خوان با كرامت تو كرده است

"وداع"

"وداع"

كمي آسوده ام بگذار

كه با دردي

كه من در اندرون دارم

و اندر سينه  پنهان است

به حال خود بمانم

ندارم من

گلايه

دلخوري

هيچي ...

نمي خواهم كنم شكوه

چرا ؟!

چون خوب مي دانم

كسي از درد پنهانم

نشد آگاه ...

شكيبايم

شكيبايم

همين ديروز

روزي كه همه بودند

تو در يك نيمروز گرم تابستان

رهايم كردي و رفتي

براي ديگري آغوش بگشودي

تبسم كردي و

آواز خوش خواندي

و من با خوش خيالي

تشنه لب!

 چشم انتظار

يك نگاه مست تو بودم

در اين بين

بي خيال از من شدي

حتي بدون يك

"خداحافظ"

به روي بام "آن" تنها رقيب من

چه خوش اتراق بنمودي

و من اندر خيال تو

چه شبهايي كه با روياي شيرينم

به بام آرزوهايم سفر كردم

و تو ديگر نبودي "يار پنهانم"

خداحافظ

خداحافظ

صداقت

"صداقت"

بی فروغ چشم تو

ای آسمانی ماه من

هیچم

من از

ویرانی هم ویران ترم 

لمس کن این سينه چاكم

درونش را نگر

برای لحظه ای

تا بداني حالتي تو خاليم

از خالي هم خالي ترم

من براي تو مهيا گشته ام

با هيچكس نيستم

مردم چشمم ببين

آني

دمي

يك لحظه اي

من با توام

از هر که هست اینجا ترم

شاه بیت اين غزل

اين است

آرزويم

باز كن آغوش خود

دستي بده

بر من بتاب

من برايت آب آبم 

هم اگر

بستانيم

يا به آهنگ خوشم

خواني؟

نخواني؟

اين بدان از آب هم آبي ترم !

اميد

اميد


قدري بيا

آه به چشمان بي فروغ من

صفا بده

اينجا سكوت در كوچه پس كوچه هاي دلم

از صبح تا به هنگامه غروب

قهقهه مي زند

بي تو كم كم غربت تنهايي

مرا حيران كرده است

راهي نمانده تا هبوط

و حتي

"ياد" هم مي برد مرا از "ياد"

و اينك

باز هم

در چشم خود كاشته ام

بذر"كاش"

تا شايد از تبسم چشمم

و شايد از ترنم اشك هاي بيكران

رودي شود فرود 

جاري براي نسل بعد

و فردا

برويد گل اميد

صعود

 مي آيم

مي آيم از پشت يك

يا چند سكوت تلخ

با خاطري شكسته

با چشم خون فشان

شايد كه باز الگوي

آمدن ديگران شوم

در هنگامه سكوت

آسوده دل شده ام

در عصر ابهت و

فخر و

دلشكستگي

رويم به ناكجا آباد

بسته است

شايد كه باز

آن سوار سبزپوش

از آسمان سكوت را بشكند

خوب و باشكوه

با لحن انتظار

مرا اينچنين بخواند:

بفرمائيد بالا !

و من در عين ناسپاسيم

باز هم 

مسافر صعود مي شوم

آرزو

بنا به در خواست يكي از دوستان دوباره آوردم

آرزو


بیا باران زمین محتاج زیباییست

زمین خشکیده و تفتیده از رنج تقاص درد تنهاییست

 که اینجا مردمانش مردن جالوت  آهنگ است  

و در آئینشان مردن برای هم ششدانگی ز فرهنگ است

بیا باران که ما محکوم ماندن در زمینیم

جایمان تنگ است

آب می خواهیم و می خواهند

سبک بالان ساحل های لخت و عور

 سخت تنهایند

 وله له بهر تو دارند

وتنشه نخلهای سر بلند  بستر صحرا

  بیا باران

 صفایی ده به چشمان حریص دختر دریا

که او هم آب می خواهد 

 وتا بیننده زیبایی و لطف خدا باشد

 وشادی از پس اشکهای پنهانش طلوعی عطر آگین 

و اخمش وا شود زیبا تر از گل دختر دریا

 و غمهایش اندر بی نهایت ها غروبی تا ابد سازد

بیا باران

ببار با شدت و حدت

 به روی هر که می خواهی ببار

 اما من از تو خواهشی دارم

ومی خواهم به فرمانم در آنجا

روی آن کلبه نباری!!؟

در آن گوشه

کنار تک درخت سینه صحرا

نشسته دختری در کوخکی افسرده و تنها

کنار بستر مادر و دستی بر دعا دارد

و سقف کلبه اش سوراخ

ومادر سخت بیمار است

و میترسم که او تنها تر ازتنها شود باران!

 بیا باران

ببار

بر هر که می خواهی ببار

 اما من از تو خواهشی دارم

یقین دارم تو از نزد خدا می آیی و

دستت شفا بخش است و

 می خواهم بفرمانم بر آن دالان بباری!

بر آن دالان که می بینی

 ببار باران...

ادامه نوشته

قامت آه

  قامت آه

در اين هواي شرجي

به له له پرستوي  نوظهور
كه چند روز  ديگر  از سفر "كوچ پرستوها"
ميرسد باشكوه
به هر سو كه رفته ام
مثال تو باشكوهتر نديده ام
اي مادر شهيد گمنام
آهسته "آه "كن واي كه آه تو
رعشه بر اندام بيستون ميزند
من مانده ام ؛نه
نه من
 دنيا !
كه تو چرا آه نمي كشي؟!
بغضت چو بتركد لابد
 آنان كه خمود رفته اند

به قد قامت آه

تو دوباره  بيدار مي شوند

باشكوه