عرفانی تر از شب های سنگر ها آن هم در سنگر های محقر این چنینی در طول عمر خود ندیده ام . براستی همه جا خدا بود و خدا . عشق بود و صفا ی دل . یکرنگی و صمیمیت . معنی ایثار را آنجا می شد بدرستی لمس کرد.

حالا شما حساب کنید هر سنگر سه یا چهارنفر داخل آن بودیم.از یک طرف گرمای شدید و پشه شب که نوعی از آنها بقول بچه ها نیششان از تیرکلاش هم دردآورتر بود!  و آتش دشمن نیز ازطرف دیگر و ما با تمام تجهیزات در سنگرها در حالیکه از هر طرف صدای انفجار مهیبی سکوت شب را می شکست و چرت هنوز نیامده به چشم را پاره می کرد ؛تا صبح سپری کردن چه حالی دارد.

صبح پس از نماز پیک گردان خبر آورد که همه تجهیزات را جمع آوری و در یک ستون به سمت جلو حرکت کنیم . دیگر خبری از آتش باران عراقی ها نبود . من کمک آر پی جی زن بودم و تجهیزات زیادی را باید حمل می کردم.کوله پشتی انفرادی خودم محتوی وسایل شخصی و دو تخته پتو یک طرف و اسلحه بهمراه سه خشاب کامل و کوله پشتی محتوی سه یا چهار موشک ار پی جی از طرف دیگر بکلی بارم را سنگین کرده بود و راه رفتن را برایم مشکل .مسیر را بعد از عبور از دژ بسوی عراق ادامه دادیم . در زمین های این قسمت بدلیل شدت آتش باران و انفجار های پی در پی گودال های زیادی ایجاد شده بود . و همه جا پر بود از ادوات منهدم شده .در بعضی از نقاط از بس انفجارها شدید و سنگین بود و گلوله های کاتیوشا با شدت منفجر شده بود که از زمین آب در آمده بود!بعد از طی مسافتی به میدان مین که معبرهایی در آن برای شب عملیات ایجاد شده بود رسیدیم .در هنگام عبور از این میدان لحظات بخون نشستن عزیزان در شب عملیات پیش چشمان همه مجسم می شد مگر می شد از اینجا عبور کرد و بوی خون و پیکرهای سوخته و فریاد العطش یاران زخمی را حس نکرد! و از هر سویی بوی خون بود نوای نینوایی یارانی که پیش از ما عاشقانه شهادت را به آغوش کشیده بودند...در بعضی از نقاط هنوز  پوتین های بچه هایی که روی مین رفته ؛به همراه قسمتی ازساق پای آن عزیزان برجای مانده بود و نیز پیراهن هایی که در سیم خاردارها گیر کرده و کاملاً خونی بود ؛ دیده می شد .

بعد از عبور از میدان مین به سنگرهای رها شده عراقی ها و خاکریزهای مثلثی شکل که به عنوان خط مقدمشان بود رسیدیم .اجساد عراقی ها هرکدام در گوشه ای بر روی هم انباشته شد ه و فرصت اینکه آنان را جمع آوری و دفن کنند ؛ پیش نیامده بود .از همه این صحنه های زجرآور گذشتیم و بالاخره در حالی که دیگر نای راه رفتن نداشتیم در محلی که تازه لودرها در حال زدن خاکریز ایزایی بودند گردان توقف کرد . خاکریز آماده شد و لودر ها گودالهایی در پناه خاکریزها بعنوان سنگرهای اجتماعی ایجاد کردند و ما می بایست در عین خستگی سنگرها را با الوار و تیر آهن و ایرانینت فلزی می پوشاندیم و لودر بر روی آن خاک می ریخت . همه با هم کار را بانجام رساندیم . البته هنوز سنگر آماده نشده بود که قسمتی از سقف آن بر روی شهید رنجبر - بعدها در غرب به درجه رفیع شهادت نائل آمد - و مریض بود و در سنگر رفته بود ؛ فرو ریخت و با کلی زحمت توانستیم او را که از ناحیه کمر مصدوم شده بود ؛ نجات بدهیم ... ادامه دارد