"منتظر"

این صبح بی کسی تا کی غروب نمی کند

چشم در باد منتظرم

اه

ناله های نی ها ی زخمی 

آزارم می دهد

دیدگان منتظر براه

کودک نی لبک به دست

جامه نوش به تن 

برای گاه آمدنت

لحظه ها شمرد

پیرزن کوچه نشین

سرای را عصا به دست

آب و جارو کرد

و تو باز هم...

آخرش کی

آخر کی ...

این ... این درخت ...

ان ت ظار

به گاه دی... دار ...

شکوفه می کند