ديگر مرا نخوان در آسمان چشم خود

من كوچ كرده ام از اين ديار

ديگر اينجا سوسو نمي زنم

شمعم

و اينك به آخر سوختن رسيده ام

و ناچار گاهي

سوسو مي زنم براي ماندن

در اين ديار خستگي

باز هم دست وپا مي زنم

دستي بده

و دستي دراز كن و دستم بگير

من بر همان عهدي كه بسته ام

خاموش و بيصدا تا "آنجا" مي روم

اما چه سود

كه باز هم تو نقاب بر رخ كشيده اي

و من به نامهربانيت عادت كرده ام