پرواز
ديگر مرا نخوان در آسمان چشم خود
من كوچ كرده ام از اين ديار
ديگر اينجا سوسو نمي زنم
شمعم
و اينك به آخر سوختن رسيده ام
و ناچار گاهي
سوسو مي زنم براي ماندن
در اين ديار خستگي
باز هم دست وپا مي زنم
دستي بده
و دستي دراز كن و دستم بگير
من بر همان عهدي كه بسته ام
خاموش و بيصدا تا "آنجا" مي روم
اما چه سود
كه باز هم تو نقاب بر رخ كشيده اي
و من به نامهربانيت عادت كرده ام
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:6 توسط حسین دشتی
|